ارتش سایبری ولایت

کمینگاه مجازی

ارتش سایبری ولایت

کمینگاه مجازی

داستانی که صدها گمراه را راهی راه راست کرد ...

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۴۰ ق.ظ

‍ #داستانک


#پشیمانم اقا... 


    روزی زنگ خانه پسرک👤 زده شد.او مقابل ایفون رفت.


مردی نورانی پشت در بود

 گوشی ایفون را برداشت وپرسید:کیه؟😳


 مرد نورانی پاسخ داد 

من... "🌷🌷مهدی فاطمه ام🌹 "


 تو یکی از #شیعیان ما هستی درست است؟

نمی خواهی مارا به داخل خانه ات #دعوت کنی؟💖💖 


 ...پسر با چشمانی اشکبار😭  و صدایی مشتاق😌  گفت:

الان باز میکنم.


گوشی راگذاشت.تا می خواست در را باز کند،ناگهان نگاهش به در ودیوار خانه اش افتاد☹️. به محتوای توی #گوشی و #تلویزیون اش📛📛📛


پر بود از پوستر ها و #عکسهایی 😱😱  که قطعا دل مهدی فاطمه را به بدترین حالت ممکن میشکست😔



 شروع کرد به جمع کردن انها.😰😰


وقتی کارهایش به پایان رسید که دیگر تصویر امامش در ایفون نبود😰 ...


 از پی او دوید😥 .

ایشان را در انتهای کوچه با چشمانی اشکبار یافت😨 .


 ناگهان حرف امامش دلش را تکانی سخت داد.

مهدی فاطمه میگفت:


خدایا تو خودت #شاهد بودی که همه اهالی این محل از #شیعیان مابودند اما هیچ کدامشان در خانه شان را به  روی ما باز نکردند.....😩😫.


یادمان باشد این اخر سالی

دلمان را

موبایل مان را

خانه مان را

فکرمان را


بتکانیم 

از هرچه که دل مهدی زهرا را میشکند

ازهر چه ک #خشم خدا را در پی دارد....


#خونه_تکونی_دلت_خدایی❤️


نظرات  (۱)

۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۵۱ خادم گرافیک
اللهم طهّر قلوبنا...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی