ارتش سایبری ولایت

کمینگاه مجازی

ارتش سایبری ولایت

کمینگاه مجازی

مادرم دوست داشت به کربلا برود

پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۱ ب.ظ

مادرم دوست داشت به کربلا برود

ما نگذاشتیم

راستش!

ترسیدیم!

اخر شنیده بودیم که آنجا عراق امنیت ندارد

گفتم مادر جان!بیا برو مشهد 

حسین و رضا ندارد که

خدای هر دویشان یکیست

هر دو هم شیعه اند 

از همان شیعه ها که دوست داری....

چند روز پیش گفتند زوار کربلایی در اثر انفجار یک بمب شهید شدند...

انگار سوخته بودند انگار قابل شناسایی هم حتی نبودند...

مادر دیروز راهی مشهد شد وقت خداحافظی در گوشش گفتم:اگر رفته بودی کربلا...

زبانم لال اما...

شاید...هیچوقت دیگر نمیدیدیمت

خندید !از آن خنده ها که که از گریه غم انگیز تر است

چقدر حالا دلم شور میزند!یکهو هوای صدایش زد به سرم 

شماره اش را گرفتم یک بوق...دو بوق ...سه...مشترک مورد نظر...

جواب بده دیگر!

یک بار دیگر

یک بوق...دو بوق...سه.‌.. الو؟

_الو شما؟!من شماره خانم... را گرفتم!

_شما چه نسبتی با ایشان دارید؟

_مادرم....

_متاسفم آقا قطار دچار سانحه شده واگن ها آتش گرفته اند...مادرتان ...متاسفم!احتمالا فوت کرده اند...چهره ها قابل شناسایی نیست...شاید...هیچوقت دیگر...

الو؟

الو؟...

خنده آن روز مادرم 

خنده تلخ مادرم از گریه غم انگیز تر بود....😔😔

تسلیت ....

یک قدم  تا واقعیت

تسلیت به خانواده های بازمانده 😥😥😥

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۱
Sajjad Sh

نظرات  (۱)

خیلی زیبا نوشتید...
عمر دست خداست خوش به حال کسانی که پایان عمرشون به شهادت ختم بشه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی